3.7.2. مشروعيت‏ حكومت از ديدگاه اهل تسنُّن

از ديدگاه اهل تسنن‎ـ‎كه بجزرسول‏الله(ص) هيچ ‏كس از طرف خدا منصوب ‏نشده ‏است‎ـ‎ حكومت چگونه، مشروعيت مي‏يابد؟ در جواب بايد گفت: سه راه براي مشروعيت‏ حكومت وجود دارد; اول: اجماع مسلمانان رأي‏ حكومت‏ يك فرد; دوم: نصب توسط خليفة قبلي. سوم: تعيين اهل حل و عقد. راه سوم؛ معروف‎ترين ‏راهِ حصولِ مشروعيت از نظر اهل تسنن است و مقصود از آن اين است كه اگر بزرگان مسلمانان‎ـ‎ كه اهل نظر و رأي هستند‎ـ اجماع كنند و كسي را براي حكومت معيّن نمايند، حكومت او مشروعيت ‏خواهد داشت.

برخي ديدگاه اهل تسنن در مسألة مشروعيت‏ حكومت را با دموكراسي غربي يكسان دانسته و حتي از اين راه خواسته‏اند اسلام را پيش‎تاز دموكراسي بدانند.

3.7.3. نقش مهم مردم در مشروعيت حكومت ‏اسلامي

نقش مردم در دو جنبه قابل بررسي است: يكي در مشروعيت ‏بخشيدن به حكومت اسلامي و ديگري در عينيت ‏بخشيدن به آن.

به اتّفاق‏ نظر مسلمانان مشروعيت ‏حكومت ‏رسول‏الله(ص) از سوي خداي متعال بوده ‏است; يعني خدا حق حكومت را به ايشان عطا فرمود. ولي در تحقق حكومت پيامبر(ص) نقش اساسي ‏از آن مردم بوده است; يعني آن حضرت با يك نيروي‏ قهري حكومت ‏خويش را بر مردم تحميل نكرد، بلكه خود مسلمانان از جان و دل با پيامبر بيعت‏ كرده، و با رغبت ‏حكومت نبوي را پذيرا شدند. كمك‎هاي بي‏ دريغ مردم بود كه باعث تحكيم ‏پايه‏هاي حكومت پيامبر گشت.

در مورد مشروعيت ‏حكومت امامان ‏معصوم(ع) ميان اهل تسنن و شيعيان اختلاف‏ نظر وجود دارد. اهل تسنن بر اين عقيده‏اند كه‏ حكومت هركس ـ بجز رسول‏الله(ص) - با رأي‏ مردم و بيعت آنان مشروعيت مي‏يابد. آن‎ها معتقدند اگر مردم با حضرت علي(ع) بيعت ‏نكرده بودند، حكومت آن حضرت نامشروع بود. ولي شيعيان معتقدند مشروعيت‏ حكومت ائمّه ‏معصومين(ع) با نصب الهي است، يعني خداي ‏متعال است كه حق حكومت را به امامان‏ معصوم(ع) واگذار كرده است و پيامبراكرم(ص) نقش‏ مبلّغ را در اين زمينه داشته‏اند. ولي در تحقق ‏بخشيدن به حكومت ائمّه(ع) بيعت و همراهي ‏مردم نقش اساسي داشته ‏است، از اين رو علي(ع) با اين‎كه از سوي خدا به امامت و رهبري ‏جامعه منصوب شده بود و حكومت ايشان ‏مشروعيت داشت ولي 25 سال از دخالت در امور اجتماعي خودداري كرد، زيرا مردم با ايشان بيعت ‏نكرده بودند. ايشان با توسّل به زور حكومت‏ خويش را برمردم تحميل نكرد. در مورد ديگر ائمّه ‏نيز همين سخن درست است.

3.7.4. مشروعيت ولايت و حكومتِ‏ پيامبر(ص) و ائمّه(ع)

در اين قسمت اول به تعريف گذراي واژة حكومت پرداخته و بعد به تبيين ولايت مي‌پردازيم؛ عليرغم تعريف‎هاي مختلفي كه از واژة حكومت در كتب علوم سياسي ارايه ‏شده است، مي‏توان حكومت را ارگاني رسمي دانست كه بر رفتارهاي ‏اجتماعي نظارت داشته و بدان‎ها جهت ‏ببخشد. اگر مردم از طريق‏ مسالمت‏آميز، جهت‏دهي را پذيرا نشوند، حكومت ‏با توسل به قوة قهريه ‏اهدافش را دنبال مي‏كند، اگر كساني از مقررات وضع شده براي نيل به هدف ‏قانون، تخلف كنند با كمك دستگاه‎هاي انتظامي مجبور به پذيرفتن مقررات ‏مي‏شوند. اين تعريف البته شامل حكومت‎هاي مشروع و نامشروع مي‏شود.

در همة نظريات حول «حكومت»، به ضرورت ‏وجود حكومت در جامعه ‏اعتراف شده است. تنها مكتب «آنارشيسم‏» منكر ضرورت وجود حكومت ‏است. آنارشيست‎ها معتقدند بشر مي‏تواند با اصول ‏اخلاقي، زندگي اجتماعي خويش را اداره كند و نيازي ‏به حكومت نيست. آنها معتقدند بايد چنان حركت‏كرد كه بدون نياز به حكومت، جامعه اداره ‏شود.

مكاتب ديگر، اين نظريه را منافي با واقعيات و به تعبيري آن را غير واقع‏بينانه مي‏دانند در طول ‏قرن‎ها بلكه هزاران سال تجربه نشان داده‏ است در هر جامعه‏اي افرادي هستند كه، به قوانين اخلاقي ملتزم ‏نيستند و اگر قدرتي آنان را مهار نكند، زندگي ‏اجتماعي را به هرج و مرج مي‏كشانند. ولايت هم تاحدودي مفهوم حكومت را با خود دارد ولي معناي عميق‎تر از آن به‎دست مي‌آيد. تعريف ذيل را مرور فرماييد:

ولايت در زبان عربي از ماده «وـ‎ ل‎ـ‎ ي» مشتق شده است و به فتح و كسر «واو» نيز بكار رفته است. اين‏ ماده با تمام مشتقاتش كه عبارتند از ولي، والي، مولي، موالي، مولي عليه، اولياء، ولوي، مستولي، متولي و...، به‏معناي قرب (نزديكي)، دوستي، صاحب، تصرف در امور، رهبري، سيطره و مانند اينها بكار رفته است.[1]

اين اصطلاح در حوزه‏هاي گوناگون انديشة ديني از جمله كلام، عرفان و فقه اعم از فقه‎سياسي، اجتماعي و خانوادگي به كار رفته است:

3.7.4.1. ولايت در عرفان؛ باطن نبوت است. كه ظاهر آن تصرف در خلق است از طريق اجراي احكام شرعيه واظهار نبوت و ارشاد مردمان با بيان حقايق الهي و معارف زباني كه از طريق كشف و شهود تحصيل مي‏شود وفرق ميان نبي و رسول و ولي، در اين است كه نبي و رسول داراي تصرف در خلق به حسب ظاهر و شريعتند اماولي به حسب باطن و حقيقت در آنان تصرف مي‏كند و به همين دليل گفته‏اند كه ولايت، بزرگتر از نبوت است‏ هر چند كه شخص ولي بزرگتر از نبي نباشد.[2] سيد حيدر آملي در تعريف ولي مي‏فرمايد:

«ولي، كسي است كه حق تعالي، متولي امر او شده و او را از معصيت ‏حفظ كرده است. ولي، گاهي محبوب ‏است و گاهي مُحب، پس اگر در مقام محبوبي باشد ولايت او كسبي نبود و متوقف بر چيزي نيست ‏بلكه ‏ازلي، ذاتي، موهوبي و الهي است، لكن اگر در مقام محبي باشد بايد متصف به صفات الهي و متخلق به ‏اخلاق الهي شود تا اسم "ولي" بر او صادق باشد».

شيخ اشراق كساني را كه به ولايت عرفاني نايل شده‏اند داراي صلاحيت ‏براي ولايت اجتماعي و سياسي ‏مي‏داند.[3] عرفا ولايت عرفاني را به لحاظ‎هاي مختلف به ولايت عامّه يا مطلقه و نيز ولايت الهيّه، ولايت ‏مِلكيه و ولايت ‏بشريه تقسيم كرده‏اند.[4]

3.7.4.2. ولايت در عرصه كلام و اعتقادات شيعه؛ به دو معناي «محبت»، و «رهبري» به كار مي‏رود. يكي از مهمترين ‏اعتقادات شيعه بر اين است كه امامت، استمرار نبوت است و امام، شئونات پيامبر(ص) را كه در ذيل مطرح مي‌شود، واجد است:

الف. ولايت تكويني (ولايت در نظام تكوين).

ب. ولايت تفسيري (به عنوان مفسران و شارحان كلام الهي).

ج. ولايت قضايي (براي رفع خصومت و منازعات اجتماعي).

د. ولايت ‏سياسي و اجتماعي.

3.7.4.3. ولايت در حوزه فقه؛ معاني گوناگوني دارد:

الف. در مواردي كه افراد تحت ولايت (مولي‎عليهم) توان اداره نيازهاي خود را ندارند همچون مجنون، صغير، سفيه، ميت و...، ولايت در اين‎جا به معناي قيموميّت است و لازمة آن محجوريت مولي عليهم مي‏باشد.

ب. در مواردي كه "مولي عليه" توان عرفي براي اداره امور خود را داراست و محجوريت عقلي و عرفي ‏ندارد ولي به جهت اهميت موضوع و نيز نيازهاي عاطفي و اجتماعي، خداوند سبحان براي آن، ولي در نظرگرفته است مانند ولايت پدر يا جد در امر ازدواج دختر در جهت‏ حمايت از منافع دختر.

ج. "ولايت" به معناي زمامداري، سرپرستي و رهبري جامعه، جهت هدايت و نظارت بر اجراي صحيح‏ قوانين الهي و دفاع از حريم شريعت و جلوگيري از انحرافات اجتماعي مي‏باشد. اين معناي از ولايت در حوزة ‏فقه‎سياسي و اجتماعي مطرح است و به هيچ‎وجه به معناي محجوريت و ناتواني سياسي و اجتماعي افراد تحت رهبري نمي‏باشد و نبايد «مولي عليهم» در ولايت ‏سياسي و اجتماعي را با «مولي عليهم» در ولايت قسم ‏اول يكسان دانست زيرا در ولايت‏سياسي و اجتماعي، اولا والي و حاكم، وظيفه مشورت با مردم خصوصاً متخصصان و كارشناسان و نخبگان جامعه را دارد ثانياً تودة مردم در برابر حاكم، حق انتقاد و نصيحت و امر به‏معروف و نهي از منكر و ساير آزادي‎هاي مشروعِ سياسي و اجتماعي را داراست همان‎گونه كه هر جامعه‏اي به‏لحاظ ضرورت‎هاي اجتماعي، ناچارند امور عمومي و مشترك و مسائل كلان اجتماعي و اقتصادي و سياسي را به‏فرد يا افرادي واگذار كنند.

 اسلام در باب اين واگذاري اظهار نظر مشخصي كرده است و با توجّه به اين‎كه عناصر دولت(State) عبارت از سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت است، ولايت فقيه در حوزة سياسي واجتماعي، عبارت از زمامداري فقيه جامع‏الشّرايط، عالِم به احكام و قوانين اسلام و عادل در اجراي آن‎ها برجمعيّت و امت اسلامي در سرزمين اسلامي بر اساس حاكميت و قوانين الهي است. حال پرسش اساسي اين ‏است كه آيا حقّ تعالي كه اصالتاّ و بالذّات همة انواعِ ولايت‎ها از جمله ولايتِ اجتماعي را داراست آيا ولايت ‏سياسي و اجتماعي را به شخص يا اشخاصي واگذار كرده است‏يا خير؟ آيا مشروعيت ‏سياسي و حقانيت ‏حاكميت اجتماعي افراد يا فردي از سوي شارع مقدس، امضاء و مورد تاييد قرار گرفته يا تعيين و انتخاب حاكم ‏و نوع حكومت را با شرط يا بدون قيد و شرط به مردم واگذار كرده است؟

آيات قرآن به صراحت، ولايت الهي، ولايت ملائكه و فرشتگان، ولايت نبوي (ص)، ولايت مؤمنان و ولايت ‏اهل‎بيت عصمت و طهارت عليهم السلام (البته به انضمام روايات و ماثورات پيشوايان دين) را بيان مي‏كند.

اينك به بخشي از آيات ولايت اشاره مي‏شود كه از آنها ولايت ‏سياسي و اجتماعي پيامبر اسلام(ص) و ائمّة ‏اطهار(ع) استفاده مي‏شود:

  الف ‌ـ ولايت‏خداوند

ام اتخذوا من دونه اوليآء فالله هوالولي[5] «آيا به غير از او اوليايي براي خود گرفته‏ايد؟ حال آنكه تنها خداوند است كه ولايت دارد.» الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من‏الظلمات الي‏النور و الذين كفروا اوليآءهم الطاغوت يخرجونهم من‏النور الي الظلمات اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون[6] «خداوند، ولي كساني است كه ايمان آورده‏اند، آنان را از ظلمت‎ها به نور خارج ساخت و كساني كه كفر ورزيده‏اند اولياء آنها طاغوت است آنان را از نور به سوي تاريكي‎ها به در مي‏برد. آنان اصحاب آتشند كه خود در آن جاودانند.» الله ولي المؤمنين[7] «خداوند ولي مؤمنان است.» كفي بالله وليا و كفي بالله نصيرا[8] «كافي است كه خداوند، سرپرست و ولي باشد و كافي است كه خداوند ياور (شما) باشد».

ب‌ـ ولايت ملائكه و فرشتگان الهي

ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التي‏كنتم توعدون نحن اوليآؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة و لكم فيها ما تشتهي انفسكم و لكم فيها ماتدعون[9]. «به تحقيق كساني كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگي كردند فرشتگان بر آنان فرود مي‏آيند و(مي‏گويند) هان! بيم‎ مداريد و غمين مباشيد و به بهشتي كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگي دنيا و در آخرت، دوستان‎تان ماييم و هر چه دلهاي‎تان بخواهد در (بهشت) براي شماست و هر چه خواستار باشيددر آنجا خواهيد داشت.»

    ج‌ـ ولايت نبوي

 النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوالارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله‏من المؤمنين و المهاجرين الا ان تفعلوا الي اوليائكم معروفا كان ذلك في الكتاب مسطورا [10] «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانشان مادران ايشانند و خويشاوندان (طبق) كتاب‏خدا، بعضي نسبت‏به بعضي اولويت دارند (و) بر مؤمنان و مهاجران (مقدمند) مگر آنكه بخواهيد به‏ دوستان مؤمن خود (وصيت) يا احساني كنيد و اين در كتاب (خدا) نگاشته شده است.»

    يا ايهاالذين آمنوا اطيعواالله و اطيعوالرسول و اولوالامر منكم فان تنازعتم في شي‏ء فردوه الي الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر ذلك خير و احسن تاويلا[11] «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را (نيز) اطاعت كنيد پس ‏هرگاه در امري (ديني) اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن‎را به (كتاب) خدا و (سنّت) پيامبر (او) عرضه بداريد اين بهتر و نيك‏فرجام‏تر است».

 انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون[12] «همانا ولي شما، تنها خدا و پيامبر است و كساني كه ايمان آورده‏اند، همان كساني كه نماز بر پا مي‏دارند ودر حال ركوع زكوة مي‏دهند». و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي‏الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا[13] «و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كاري فرمان دهند براي آنان در كارشان‏اختياري باشد و هركس خدا و فرستاده‏اش را نافرماني كند قطعا دچار گمراهي آشكاري گرديده است».


1. ر.ك، به معجم مقاييس‏اللغة، ج 6، ص 141 ؛ الصحاح، ج 6، ص 2528 ؛ المصباح‏المنير،ج 2، ص 396 ؛ تاج‏العروس، ج 10، ص‏398 ؛ المفردات لالفاظ القرآن، ص 570 ؛ لسان‏العرب، ج 15، ص 407 ؛ اقرب‏الموارد، ج 3، ص 1487 و النهايت ابن اثير، ج‏5، ص 227.

۲. آملي، سيد حيدر، نص‏الخصوص‏الحكم، تهران 1367، ص 168 و 169.

۳. مجموعة مصنّفات شيخ اشراق، كتاب حكمة‏الاشراق، ج 2، ص 12.

۴. المفتوحات المكيه، ج 14، الباب‏الثالث و الخمسون مائه ص 508 و 526.

 

۵. شوري، آيه 9.

۶. بقره، آيه 257.

/ 0 نظر / 15 بازدید