هجران!

هجران!

   نفس گرم باران را

به بی‌وفایی دعوت می‌کند

   بین قطره‌ها و سبزه‌ها

توطئة دوری سر می‌دهد

     در دل دارد، که قلب‌های

ازغم فراق باران، شوند آزرده

و در خرید شب‌نم؛ جان سپارد، دم بگیرد

   آتش را به بهای رحمت

به جایگاه باور فرا می‌خواند

       و نا خود آگاه نسیم شمیم دل‌افزا را

در زیر سایة سنگین غروب

بدون کفن سبز

   به سکوت مرگبار دعوت می‌کند

و اعلان می‌دارد، که خورشید!

      در پشت عقده‌هایم

به جشن نشسته

   آه! ظلم برگرد

نگاهم مکن

  نیا که توان در تن ناتوانم

  به خیالم هرگز سبز نشده

فقط آبشار عزت را با نفس خشک

   در چند متری از ارتفاع

به دماغ حقیقت پوییده

ولی بی‌آب؛ آبشار بی خیزش

   غمنامة فسوس برگونه‌های سرخ

آرام آرام، مؤدبانه غلط می‌خورد

دریا، پر از انتظار

     از مدینة فاضله سرشار

اما! با فرسنگ‌های لجوج از فاصله

افول امید سبز را به نظاره می‌نشیند.

       قربانعلی هادی (صهبا سهیل)

/ 1 نظر / 15 بازدید
قاسم بخشی

واقعا شعری دلچسب و نغزی سرودید بیانگر محتوای بلندی است