هجران!

هجران!

   نفس گرم باران را

به بي‌وفايي دعوت مي‌كند

   بين قطره‌ها و سبزه‌ها

توطئة دوري سر مي‌دهد

     در دل دارد، كه قلب‌هاي

ازغم فراق باران، شوند آزرده

و در خريد شب‌نم؛ جان سپارد، دم بگيرد

   آتش را به بهاي رحمت

به جايگاه باور فرا مي‌خواند

       و نا خود آگاه نسيم شميم دل‌افزا را

در زير ساية سنگين غروب

بدون كفن سبز

   به سكوت مرگبار دعوت مي‌كند

و اعلان مي‌دارد، كه خورشيد!

      در پشت عقده‌هايم

به جشن نشسته

   آه! ظلم برگرد

نگاهم مكن

  نيا كه توان در تن ناتوانم

  به خيالم هرگز سبز نشده

فقط آبشار عزت را با نفس خشك

   در چند متري از ارتفاع

به دماغ حقيقت پوييده

ولي بي‌آب؛ آبشار بي خيزش

   غمنامة فسوس برگونه‌هاي سرخ

آرام آرام، مؤدبانه غلت مي‌خورد

دريا، پر از انتظار

     از مدينة فاضله سرشار

اما! با فرسنگ‌هاي لجوج از فاصله

افول اميد سبز را به نظاره مي‌نشيند.

       قربانعلي هادي (صهبا سهيل)

/ 0 نظر / 16 بازدید