قسمت اول: شناخت مختصرى از زندگى پيامبر اسلام(ص)

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است، گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را، به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند. رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار. در السيرة الحلبية مى نويسد: ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد. بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود، به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل، و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين. و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت. پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت. در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند، اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه. در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند، در بين الطلوعين.

مسافرتها

رسول اكرم، به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب، و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد. البته به بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند. مثلا به طائفرفته اند، به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند، به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند، ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند.

شغلها

پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى، شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم. بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند( حالا اين چه از الهى اى دارد، ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است. پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است. گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است، رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است. بازرگانى هم كه كرده است. با اينكه يك سفر، سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ). آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد.

پيغمبر اكرم در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان، پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت، در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود، او هرگز بتى را سجده نكرد. البته عده قليلى بوده اند معروف به[( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان، بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار، كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند. اما پيغمبر اكرم در همه عمرش، از اول كودكى تا آخر، هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد. اين، يكى از مشخصاتايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد، يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب[( محمد امين]( يافته بود امانتها را به او مى سپردند. پس از كه با او پيدا كردند، باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند، از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه، على( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند.

ا در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد، همه گفتند: ابدا، ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم.

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است، اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند، حجر الاسود را نيز برداشتند. هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند، اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم، آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم، و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد. پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد. قضيه، معروف است، ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم.

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست، مسئله احساس تأييدات الهى است. پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت، از كودكى خودش فرمود. از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم... گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند. مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود، عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود، عمارتى مى ساخت. بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند. من هم مى رفتم همين كار را مى كردم. آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند، دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد. من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم، مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت، حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم، با اينكه كودكى هفت ساله بودم.

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان، به اصطلاح متكلمين[( ارهاصات]( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد. رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است. مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه: | يأتى مثل فلق الصبح | مثل فجر، مثل صبح صادق، صادق و مطابق بود، اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم. چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است، نه هر رؤيايى، نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد، نه رؤيايى كه محصول عقده ها، خيالات و توهمات پيشين است. جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد، ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد، چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست، پراكنده است، و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست، اما گاه خواب در نهايت روشنى است، هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد، و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت، اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد.

پيغمبر فقير بود، از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود. هم يتيم بود، هم فقير و هم تنها. يتيم بود، خوب معلوم است، بلكه به قول[( نصا ب](لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقير بود، براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود، خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود، و تنها بود. وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها مى ماند. تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است. اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست، ولى مطلب را روشن مى كند: شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد. ولو آن افراد، پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند، او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد. او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى. گفت[:( چندان كه نادان را از دانا وحشت است، دانا را صد چندان از نادان نفرت است](.پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود، همفكر نداشت. بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است، كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش. كودك، على بن ابى طالب است. تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود، يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك، مصاحب و همراهش فقط اين كودك است. يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد، غير از اين كودك نيست. خود على( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم، پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت، مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد.

در بيست و پنج سالگى، معنى خديجه از او خواستگارى مى كند. البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است. خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند. مىآيند، مى فرمايد آخر من چيزى ندارم. خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است، خودش مى خواهد. تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد. عجيب اين است:

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است، ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود. تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود. آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است، روز بروز زيادتر مى شود. ديگر اين مكه و اجتماع مكه، گويى روحش را مى خورد. حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه( 1 ) راه مى رود، تفكر و تدبر مى كند. خدا مى داند كه چه عالمى دارد، ما كه نمى توانيم بفهميم. در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على( ع ) كس ديگر، همراه و مصاحب او نيست.

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه[( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور( كوه نور ) خلوت مى گزيند. شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد. و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود. براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن، و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد.

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند. يك توشه خيلى مختصر، آبى، نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد. تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند. البته گاهى فقط على( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على( ع ) بوده، اين را من الان نمى دانم. قدر مسلم اين است كه گاهى على( ع ) بوده است، چون مى فرمايد:

| و لقد جاورت رسول الله( ص ) بحراء حبن نزول الوحى |.

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم.

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد. اينكه چگونه تفكر مى كرد، چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد، براى ما قابل تصور نيست. على( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله. در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود، او آنجا حاضر است. پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند. هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند. قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است، چون مى گويد:

| و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى |.

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم.

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد، به پيغمبر عرض كرد: يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد، من صداى ناله اين ملعون را شنيدم. فرمود بله على جان !

| انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى |.

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم، مى شنوى و آنها كه من مى بينم، مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى.

پاره اى از شب، گاهى نصف، گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت: تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد: آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان، يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت، ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت: به اندازه طاقت عبادت كنيد، بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد.

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود، بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد.

در حال انفراد، عبادت را طول مى داد، گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود، اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد، رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد.

يكي ازسوابق رسول خدااين است كه امي بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است.

احدى از مورخان، مسلمان يا غير مسلمان، مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى، چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است، نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است، و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است.

مردم عرب، بالاخص عرب حجاز، در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند. افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند. عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود...

خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته، اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد:

[( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است، صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود.

به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود، جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود](.

ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد:

[( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند. معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد. از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت. معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت](( 1 ).

جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى گويد:

[( درباره تحصيل و آموزش، آنطورى كه در جهان معمول است، همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله اش رايج و معمول بوده چيزى نياموخته است](( 2 ).

كونستان ورژيل گيورگيو در كتابمحمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت مى گويد:

[( با اينكه امى بود، در اولين آيات كه بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم، يعنى نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است. در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براى معرفت قائل به اهميت نشده اند و هيچ دينى را نمى توان يافت كه در مبدا آن، علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد. اگر محمد يك دانشمند بود، نزول اين آيات در غار( حرا ) توليد حيرت نمى كرد، چون دانشمند قدر علم را مى داند، ولى او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگارى درس نخوانده بود. من به مسلمانها تهنيت مى گويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقى شده]((3).

گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب مى گويد:

[( اين طور معروف است كه پيغمبر امى بوده است، و آن مقرون به قياس هم هست، زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر مى شد، بعلاوه آن هم قرين قياس استكه اگر پيغمبر امى نبود نمى توانست مذهب جديدى شايع و منتشر سازد، براى اينكه شخص امى به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناستو بهتر مى تواند آنها را به راه راست بياورد. به هر حال، پيغمبر امى باشد يا غير امى، جاى هيچ ترديدى نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است]((4).

گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآنى، و هم به خاطر افكار مادى كه داشته است سخن ياوه اى درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از دركاحتياجات جاهل مى بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت مى كند، در عين حال اعترافدارد كه هيچ گونه سندى و نشانه اى بر سابقه آشنايى پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد.

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست. براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق، خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند. نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند.

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت، ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه، برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا( 5 ) داشته است. اين برخورد، توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد، به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت، از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد.

براى اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود:

1. دوره قبل از رسالت.

2. دوره رسالت.

در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلب مورد مطالعه قرار گيرد:

1. نوشتن.

2. خواندن.

بعدا خواهيم گفت آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند. اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست. در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است، ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست. از برخى رواياتشيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند، هر چند رواياتشيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند. آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند.

براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم.

از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام، افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند.

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است،

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است. يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد:

/ 1 نظر / 11 بازدید
غرجستاني

سلام! موفق باشی دوست خوب. گهگاهی پيامی نظری!