نسب پیامبر گرامی اسلام(ص)

سر سلسله این دودمان شریف یعنى عدنان از مردان بزرگ زمان خویش و از فصحا و دلاوران بوده و در برخى از تواریخ آمده که روزى در بیابان شام هشتاد سوار او را تعقیب کرده و بدو حمله بردند و او یک تنه با ایشان جنگ کرد تا آنکه اسبش از پاى درآمد و کشته شد،و پیاده با آنان جنگید تا وقتى که خداوند او را از شر آنان نجات بخشید.

 

مضر

 

و دیگر مضر بن نزار است که بر طبق حدیثى پیغمبر(ص)فرمود:مضر را دشنام نگویید که او بر دین ابراهیم(ع)بوده و از سخنان اوست که گوید:

 

«من یزرع شرا یحصد ندامة».

 

[کسى که شرى بکارد ندامت و پشیمانى درو کند.]

 

و گویند:مضر داراى آواز خوشى بود که در زمان او کسى آوازش مانند وى نبوده و او نخستین کسى است که«حدى» (1) براى شتران خواند.

 

و برخى گفته‏اند:ـقریشـبه کسانى گویند که نسبشان به مضر برسد. (2)

 

الیاس

 

و دیگر الیاس است که در میان قوم خود به سیادت و بزرگى معروف گشت و همگان اطاعتش را گردن نهادند.و او نخستین کسى است که شترهایى براى خانه کعبه قربانى کرد.

 

و گویند:مثل او در عرب همانند لقمان حکیم است در میان قوم خویش.و چون از دنیا رفت همسرش که زنى بود به نام خندف از شدت تأثرى که از مرگ شوهر بدو دست داد با خود عهد کرد که زیر سقف و سایبانى نرود و همچنان بود تا از دنیا رفت.

 

مدرکه

 

و دیگر مدرکه است که گویند نامش عمرو بوده و سبب اینکه او را مدرکه گفتند بدان جهت بود که وى درجه اعلاى عزت و بزرگى را در میان قوم خود درک کرد،و بدان رسید.

 

کنانه

 

و در شرح حال کنانه مى‏نویسند مردى زیبا صورت و عظیم القدر بود و عربها به خاطر علم و دانش و فضیلتى که داشت نزدش مى‏آمدند و از دانش او بهره‏مند مى‏شدند،و از کسانى است که ظهور رسول خدا(ص)را به مردم بشارت مى‏داد و مى‏گفت:زمان ظهور پیغمبرى به نام احمد که مردم را به سوى خداى یکتا و کار نیک و احسان و مکارم اخلاق دعوت مى‏کند نزدیک گشته،از او پیروى کنید.

 

نضر

 

مشهور میان مورخین و فقهاى اسلام آن است که نضر پدر قریش است و هر کس نسبش به او رسید قرشى است.چنانکه در حدیثى از رسول خدا(ص)نیز این مطلب‏روایت شده است. (3) و نضر در لغت از«نضارت»به معناى زیبایى صورت و جمال گرفته شده و چون نضر بسیار زیبا روى بوده او را به این نام مى‏خواندند.

 

فهر

 

برخى از اهل تاریخ نوشته‏اند:در زمان فهر یکى از سرکردگان یمن به نام حسان بن عبد کلال با قبیله«حمیر»به قصد شهر مکه حرکت کرد تا سنگهاى خانه کعبه را با خود به مملکت یمن برده و در آنجا به وسیله آن سنگها خانه‏اى بنا کند و حاجیان را به آنجا سوق داده یمن را زیارتگاه آنان کند،فهر که این خبر را شنید در تهیه لشکر برآمده قبایل عرب را گرد آورد و به جنگ حسان رفت و او را اسیر کرده و قبیله«حمیر» را شکست داد و حسان سه سال در اسارت فهر بود تا آنکه مال بسیارى براى آزادى خود پرداخت،و چون آزاد شد به سوى یمن حرکت کرد و در بین راه از دنیا برفت.و همین امر سبب عظمت فهر گردید تا آنجا که اعراب همگى سر به فرمان او درآوردند.

 

کعب

 

از آن جمله کعب است که قوم خود را در روزهاى جمعهـکه آن را یوم العروبة مى‏نامیدندـجمع مى‏کرد (4) ،و ایشان را موعظه مى‏نمود،و به آمدن پیغمبرى از صلب‏خویش مژده مى‏داد،و ابیاتى در این باره از وى نقل کنند که از آن جمله است:

 

على غفلة یاتى النبى محمد 
فیخبر اخبارا صدوق خبیرها

 

و همچنین:

 

یا لیتنى شاهد فحواء دعوته‏ 
حین العشیرة تبغى الحق خذلانا

 

در وجه تسمیه وى به کعب گویند به خاطر علو مقام و بزرگى او بوده،زیرا عرب هر چیز مرتفع و بلند را کعب گوید،چنانکه کعبه را از همین جهت کعبه گویند.

 

و به خاطر بزرگى و شخصیت او بود که پس از آنکه از دنیا رفت اعراب روز مرگ او را تاریخ خود قرار دادند و تاـعام الفیلـیعنى سالى که ابرهه به مکه لشکر کشید و به امر پروردگار با سنگریزه‏هاى پرندگانـابابیلـخود و لشکریانش نابود گشتندـتاریخ خود را از روى همان روز مرگ کعب تعیین مى‏کردند.و پس از آن«عام الفیل»و سپس مرگ عبد المطلب را تاریخ قرار دادند،تا وقتى که در اسلام هجرت مبدأ تاریخ قرار گرفت.

 

قصى بن کلاب

 

و دیگر قصى بن کلاب است که نام اصلى او زید بود و او را«مجمع»مى‏گفتند چون قریش را پس از پراکندگى بسیار،گرد هم آورد و همگان مطیع او گشتند،و از رسول خدا(ص)نیز روایت شده که آن حضرت او را بدین نام خوانده است و شاعر عرب نیز در این باره گوید:

 

قصى لعمرى کان یدعى مجمعا 
به جمع الله القبائل من فهر

 

قصى چنانکه گفتیم نامش زید بود و سبب آنکه او را قصى نامیدند آن بود که چون پدرش کلابـهنگامى که قصى کودکى خردسال بودـاز دنیا رفت مادرش که فاطمه نام داشت به مردى از قبیله عذرة بن سعدـکه نامش ربیعه بودـشوهر کرد،و ربیعه پس از این ازدواج فاطمه را با خود برداشته به میان قبیله خود که در سمت شام سکونت داشتند برد،و قصى را نیز که کودکى خردسال بود به همراه خود بردند و از موطن اصلى اوـکه مکه بودـدورش ساختند و از این رو وى را قصىـکه به معناى دور شده‏از وطن استـنامیدند.

 

و به دنبال همین ماجرا بود که قصى به شهر مکه بازگشت و چون قریش راـکه در آن وقت تحت فرمانروایى قبایل دیگر در مکه زندگى مى‏کردندـزبون و پراکنده دید، درصدد برآمد تا عزت از دست رفته آنها را بدانها باز گرداند و به فکر افتاد تا ریاست مکه و مناصب بزرگى را که در دست قبایل دیگر بود و قریش و فرزندان اسماعیل را بدانها سزاوارتر مى‏دید از آنها بازستاند.و به همین منظور با بزرگان قریش و برخى قبایل دیگر گفتگو کرد و پس از تلاشهاى بسیار گروهى از قریش و همچنین خویشان مادرى خویش را گرد آورد و به ترتیب با قبایل«صوفة»،«خزاعة»و«بنى بکر»جنگ کرد و پس از جنگهاى سخت همگى آن مناصب را که از آن جمله منصبهاى:اجازه خروج حاجیان از منى،فرمانروایى مکه و تصدى کارهاى خانه کعبه،مانند پرده‏دارى و کلید دارى و غیره بود همه به دست قصى بن کلاب و قریش افتاد،که پس از آن برخى از آن منصبها را به صاحبان اصلى آن بازگرداند.

 

ابن هشام مورخ مشهور مى‏نویسد:قصى در میان فرزندان کعب بن لوى نخستین کسى بود که قریش را تحت فرمان خویش درآورد و منصبهاى مهم مکه مانند منصب کلیددارى خانه کعبه،سقایت حاجیان با آب زمزم،اطعام آنان (5) ،ریاست دار الندوه(مرکز مشورت بزرگان مکه)و پرچمدارى همه به دست او افتاد.

 

قصى بن کلاب مکه را در میان قریش چهار قسمت کرد و هر قسمت را به دست گروهى از ایشان سپرد.

 

تا آنجا که مى‏نویسد:

 

کار قصى در میان قریش تا به پایه‏اى بالا گرفت که هر زنى مى‏خواست شوهر کند،یا هر مردى مى‏خواست زنى بگیرد و در هر کارى که قریش مى‏خواستند مشورت کنند همگى در خانه قصى انجام مى‏شد،و هرگاه مى‏خواستند براى جنگى پرچم ببندند درخانه قصى آن را مى‏بستند،و هر دخترى مى‏خواست لباس مخصوص خود را که در سنین معینى مى‏پوشید بر تن کند در خانه او مى‏پوشید و آن گاه به خانه خود مى‏رفت.فرامینى که او صادر کرده بودـچه در زمان حیات و چه پس از مرگ اوـدر میان قریش چون احکام دین واجب و لازم الاجرا بود.

 

و در تواریخ دیگر آمده است که قریشـپیش از فرمانروایى قصى بن کلابـواهمه داشتند از اینکه در اطراف خانه کعبه،خانه‏اى بنا کنند و یا از درختان و گیاهان حرم براى ساختمان خانه و منزل چیزى بکنند و قصى بن کلاب این کار را بر آنها آزاد کرد و خود اقدام به این کار نمود.

 

و از سخنان پر ارج و گرانبهایى که از قصى به یادگار مانده این چند جمله است که گوید :

 

«من اکرم لئیما اشرکه فى لؤمه،و من لم تصلحه الکرامة اصلحه الهوان،و من طلب فوق قدره استحق الحرمان،و الحسود العدو الخفى»[کسى که به شخص پست و لئیمى اکرام کند در پستى او شریک گشته،و کسى را که کرم و بزرگوارى اصلاحش نکند خوارى و پستى اصلاحش کند،و کسى که بیش از اندازه خود طلب کند(و بخواهد)مستحق محرومیت و حرمان است،و حسود دشمن پنهان انسان است.]

 

و چون هنگام مرگش فرا رسید به فرزندانش وصیت کرده گفت:

 

«اجتنبوا الخمر فانها لا تصلح الابدان و تفسد الاذهان».

 

[از شراب بپرهیزید که بدنها را سازگار نیست و دلها را نیز فاسد و تباه سازد.]

 

عبد مناف

 

قصى داراى چهار پسر بود که بزرگترین آنها عبد الدار بود ولى عبد مناف فرزند دیگر قصىـکه نام اصلى وى مغیره بود و مادرش او را عبد مناف نامیدـاز همه شریفتر و بزرگوارتر بود،زیرا در جود و سخاوت گوى سبقت را از برادران خویش ربوده بود،و از این رو قریش او را«فیاض»نام نهاده بودند.و در زیبایى و جمال نیز ضرب المثل بود تا آنجا که بدو«قمر البطحاء»مى‏گفتند :و به همین جهت همگان او راشایسته‏تر به جانشینى پدر و حیازت منصبهاى او مى‏دانستند،و شاید همین قضاوت مردم سبب شد تا قصى بن کلاب در اواخر عمر خویش در یک مجلس رسمى منصبهاى خود را به عبد الدار که او را از دیگران بیشتر دوست مى‏داشت واگذار نماید و همین علاقه و محبتى که بدو داشت و از سوى دیگر مى‏دید که عبد مناف و برادران دیگر در فضیلت از او پیش گرفته‏اند،سبب شد تا وى را مخاطب ساخته بدو چنین گوید:

 

هان!به خدا سوگند چنان خواهم کرد که تو نیز در شرف و بزرگى به برادران خود برسىـاگر چه اکنون آنان از تو پیشى جسته‏اندـکارى خواهم کرد که هیچ یک از قریش بدون اجازه تو وارد کعبه نشود،و هیچ پرچمى جز به دست تو براى جنگ در قریش بسته نشود،و منصب سقایت حاجیان در دست تو قرار گیرد،و حاجیان جز از طعام تو نخورند،و قریش جز در خانه تو در کارها تصمیمى نگیرند.

 

و بدین ترتیب تمام منصبهایى را که داشت یعنى منصب:سقایت،اطعام حاجیان،پرچمدارى،کلیددارى،ریاست دار الندوه،همه را پس از خود به عبد الدار واگذار نمود (6) ،فرزندان قصى نیز همگان سخنش را پذیرفته و به ریاست عبد الدار و واگذارى منصبهاى فوق بدو راضى گشتند،و پس از مرگ قصى نیز تا پایان عمر براى گرفتن آنها از عبد الدار اختلافى در میان آنها پدیدار نگشت.

 

پى‏نوشتها:

 

1.«حدى»به آوازى گویند که ساربانان براى تند رفتن شتران مى‏خوانند.

 

2.در اینکه«قرشى»به چه کسى اطلاق مى‏شود و قریش لقب کدام یک از اجداد رسول خدا(ص)است پنج قول است:اول،همین قول،دوم که مشهورترین اقوال است آنکه لقب«نضر بن کنانه»است،سوم،قولى است که قریش را لقب«فهر بن مالک»داند،چهارم،برخى دیگر گویند:لقب قصى بن کلاب است و پنجم،قولى است که وى«الیاس بن مضر»بوده است و معناى آن نیز در پاورقى صفحه بعد خواهد آمد.

 

3.و در وجه تسمیه او به قریش نیز اختلاف است.برخى مانند ابن هشام گفته‏اند:قریش در لغت از«تقرش»است که به معناى کسب و تجارت مى‏باشد.و ابن اسحاق گفته:قریش از تقرش به معناى تجمع است و بدان جهت به نضر قریش گفتند که پس از تفرقه‏اى که میان قوم و قبیله آنان افتاده بود آنان را گرد هم جمع کرد.

 

و برخى گفته‏اند:سببش آن بود که هنگامى نضر در دریاى فارس در کشتى نشسته بود ناگاه حیوان بزرگى که آن را«قریش»مى‏گفتند به کشتى نزدیک شد چنانکه ساکنان کشتى از آن ترسیدند نضر که چنان دید تیرى برگرفت و به سوى آن حیوان انداخت و او را در جاى خود متوقف ساخت،و سپس کشتى بدان حیوان نزدیک شد و نضر او را بگرفت و سرش را برید و به مکه برد و بدان نام موسوم گشت.و گویند فرزندان او بدین نام خوانده شدند زیرا بر قبایل دیگر چیره شدند و بدین جهت نام آن حیوان بر آنان اطلاق مى‏شود،زیرا آن حیوان،حیوانات دیگر دریا را مقهور خویش ساخته بود.

 

و قول دیگر آن است که چون نضر تفتیش حال بیچارگان مى‏نمود و هر کس نیازمند بود با مال و ثر

/ 1 نظر / 63 بازدید
sepas

سلام دوست خوبم خسته نباشید . چه مطلب خوب و پر محتوایی نوشته اید . بسیار زیبا و دلنشین است . شاد و سربلند باشید به امید دیدار خدانگهدار