درد ما گر بگيرد درمان جز از دوست نيست

رنج ما كر بگيرد پايان جز از دوست نيست

چون گذرد سنگيني دولت شب‌هاي الم

عامل وصل گلستان و با گل جز دوست نيست

يا بيايد دم دهد بر من زار دلغمين

يا بيايد دفن بنمايد اين نقش نگين

گر نپرسد حال من دراين ديار برهوت

مي‌كشم درد والم تا انتهاي اين زمين

يار من، بنياد من؛ شاه بيت غزلم

شاخ من، شمشاد من؛ تنها تويي اي صنمم

رفعت روح و نسيم من در سحري

تو بيا بگير زمن غم‌هاي ذوالمننم

اين جنون من به من رنج فراوان بخشيد

غصه‌ها و قصه‌ها از بس فراوان بخشيد

دورماندم بي‌جهت از هستة شيرين خود

هجرتي بين من و او درد بي‌پايان بخشيد

صهبا صهيل

۱۳۸٥/۸/٢٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط قربانعلی هادی نظرگاه‌ها ()
تگ ها: