قربانعلي‎‎‎هادي (صهبا سهيل)

انسان‎‎‎هاي اوليه باورمند بر نيلگوني سرشت آسمان اين سراي رنگارنگ بودند، که گويا پنجه‎‎‎هاي دود وآتش، گرز و سنان، خمپاره و گلوله يك دفاع است نه تهاجم، يا روزي از روزگاران اين پنجه‎‎‎هاي ننگين زاييده  بشر بر  پهنه‎‎‎هاي آن نقش نبسته و رگبار اسارت و بندگي را به آدم‎‎‎هايش به باريدن نخواهد گرفت.

اما انسان نخستين در نتيجه کار براي خواسته‎‎‎هاي مادي و معنوي‎اش به پيشواز جاودانگي اين باور خود گام برنداشت. پيدايش فرآورده‎‎‎هاي مادي وصنعتي، اين يقين را با انديشه‎‎هاي برتري جويي از همگون‎اش با توپ و تفنگ از او ستانيد و ديگر به همساني و همگوني خويش، با جنگ‎‎‎هاي ميان فردي، گروهي و قومي و نژادي که از دير باز آن‎را در تاريخ بشريت مي‎توان نگاه کرد، نمي‌نگريست. اين جنگ‎‎‎ها با گذشت تاريخ، مفاهيم گسترده را به خود گرفت و راهگشا براي ايجاد امپراتوري‎‎‎هاي نوپا گرديد براي اولين‎بار در سالنامة انسان‎‎‎ها ثبت گرديد. پس امپراتوري همانا خود زاييده روحيه جنگ آوري، جهانگيري قومي و گسترش قدرت سياسيِ اقوامي است که خوا‎‎هان چيره دست شدن بر ديگر اقوام باشند و سپس انگيزه‎‎‎هاي  ايدئولوژيکي  با پخشيدن رنگ و بوي فرهنگي و ديني بر ويژگي‎‎‎هاي آن افزود.

تاريخ بشريت امپراتوري‎‎‎هاي گوناگوني را از خود گذرانده است که گاه کوتاه چون امپراتوري‎‎‎هاي بوميان آفريقا و امپراتوري‎‎‎هاي سرخپوستان قاره آمريکا؛ يا ديرپا همچون امپراتوري‎‎‎هاي قديم مصر، بابل، آشور، ايران، هند، چين و جاپان. اما شکل آن در امپراتوري‎‎هاي يوناني آتن و مقدونيه و در امپراتوري روم کامل و پايدار گرديد. در سده‎‎‎هاي ميانه، بشر شاهد امپراتوري‎‎‎هاي عرب، ترک و مغول و امپراتوري‎‎‎هاي فرانک‎‎‎ها و جرمن‎‎‎ها در اروپا بودند.

بروز امپراتوري‎‎‎هاي جديد درآخر سده نوزدهم با پيدايش جوامع صنعتي وسرمايه‎داري در کشور‎‎‎‎هاي اروپايي همپا شد که از پديد آمدن امپراتوري‎‎‎‎هاي آلمان، فرانسه، انگلستان، ايتاليا، بلژيک، پرتقال، اسپانيا و روسيه با ويژگي گوناگوني فرهنگي، نژادي و نابرابري اقوام زير سلطه‎‎‎‎هاي آن‎‎‎ها، مي توان نام برد.

دهه‎‎‎هاي اخير سده نوزدهم با رشد و گسترش نهاد‎‎‎هاي صنعتي و تخنيکي در جوامع سرمايه‎داري که منجر به انحصار‎‎هاي اقتصادي "کارتل‎‎‎ها و تراست‎‎‎ها"شد؛ صدور سرمايه و دستيابي به مواد خام و انرژي به منافع حياتي امپراتوري‎‎‎هاي آن زمان مبدل گرديد، که بيرون از حوزه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خود به تصرف سرزمين‎‎هاي جديد بيگانه و زيربار درآوردن به زور مردم آن‌سامان دست يازيدند و از منابع طبيعي و انساني شان بي باکانه به بهره جويي آغازيدند.

درست واژه امپرياليزم که خود از همان واژه امپراتوري مشتق شده از سوي "چمبرلن " سياستمدار استعمار خواه انگليس براي بار نخست با خواستار گسترش امپراتوري انگلستان براي جلوگيري از اتکاء توسعه اقتصاد داخلي، مطرح گرديد برپاية اين انديشه؛ سياستمداران امپراتوري‎‎ها دست به مستعمره‎‎‎ها و حوزه‎‎‎هاي نفوذ در افريقا، آسيا و ديگر مناطق جهان به ب‎‎هانه گسترش تمدن و رساندن دستاورد‎‎‎هاي آن به مردمان ديگر زدند.تا سر آغاز جنگ اول جهاني اين ايدئولوژي بر سياست تمامي کشور‎‎‎هاي سرمايداري غرب و روسيه چيره گي يافت و توانستند بر همه نقاط ج‎‎هان تسلط کامل يابند.مگر پس از پايان جنگ دوم ج‎‎هاني ساختار چنين امپراتوري‎‎‎ها از هم فرو ريخت و جاي خود را به شکل دو ابر قدرت اتحادشوروي سابق و آمريکا داد.

"هرفريد مونکلر"پروفيسور تئوري‎‎هاي سياسي و استاد دانشگاه هومبولدت برلين چگونگي ساختار امپراتوري‎‎هارا به پژوهش گرفته و آنرا در مولفه‎‎‎هاي نرم و سخت قدرت دسته بندي مي کند.او بدين باور است، که توازن در مناسبات اين دو مؤلفه‎‎‎ها، رمز استمرار يا افول قدرت‎‎‎هاي امپراتوريست و مي افزايد که در مؤلفه‎‎‎هاي سخت قدرت در گام نخست دستگاه نظامي ارج خويش را در مي يابد، که با کمک آن مي توان مقاومت طرف مقابل را عقب راندو خواست‎‎هاي سياسي و اقتصادي را تحقَق بخشيدو مؤلفه‎‎‎هاي نرم برخلاف سخت نه به زور و قهر بلکه بر سازگاري و پيروي دروني و قلبي متکي اند.شيوه‎‎‎هاي درست کار برد اين مؤلفه‎‎‎ها  گسترش تمدن آن‎‎هاست، که با  پشتيباني آن‎‎ها دربين مردم  در حوزه‎‎‎هاي تحت گستره قدرت آن‎‎ها زنده گي مي کنند وديگران، كه ازآن تمدن به ظاهربرخوردار مي شوند.برتري تکنولوژيک، رفاه گسترده و شيوه زنده گي تحسين بر انگيز مي تواند دليل مهم براي برسميت شناختن کانون امپراتوري شان باشد.در هنگام موجوديت دو ابرقدرت امريکا و شوروي سابق، امريکا با آموختن پندبزرگ از جنگ ويتنام، توانست بر پهنه گسترده مولفه‎‎‎هاي نرم قدرت تکيه زند و در ميان  متحدان خود يک قدرت فايقه اي خوب و مثبت را بازي کند.نه مانند شوروي سابق که در آلمان شرقي، مجارستان و چکوسلواکيا به گسيل توپ و تانک دست زد، و مردم ساکن در نزديکترين حواشي خود را به اطاعت و تبعيت مجدد از خود واداشت، وهمينطور به افغانستان حمله كردكه با دادن خسارت وتلفات مادي وسياسي در افغانستان شكست خورد، ازينرو  مؤلفه‎‎‎هاي سخت قدرت مي توانديکي از عوامل فرو ريزي سيستم ابر قدرتي شوروي سابق باشد و با از ميان رفتن چالش‎‎‎هاي شرق و غرب، ديگر آمريکا با شيوه‎‎‎هاي تاخت و تاز سياست ج‎‎هاني خود افسار گسيخته بيش از هر زماني ديگر به گسترش ساحه قدرت و نفوذ خود افزود.

مونکلر ما را متوجه اين امر مي سازد که:«امريکا بي سر و صدا و بدون آنکه کشور‎‎‎هاي اروپايي به موقع متوجه شود، ناتو را از يک اتحاديه نظامي به يک ائتلاف سياسي دگرگون کرد، تا اروپاي غربي و مرکزي و ديرتر شرق اروپا را زير کنترل خود در آورد؛ بي آنکه براي خود قيد و بند‎‎‎ها و تعهدات بزرگتري ايجاد کند و به جاي ناتو اينک در مبارزه با تروريزم، ائتلافي از داوطلبان شکل گرفته است و اين بدان معناست که امريکا زنجير‎‎‎هاي چند جانبه گرائي را از پاي خود گشوده و به آزادي عمل و تصميم گيري يک جانبه گرايي بازگشته است».

پس امريکا تنها در جستجوي متحدين جديد سودمند براي تحقق نيات و اهداف خود مي‎باشد و چنين شيوة برخورد در سياست امريکا پس از يازدهم سپتامبر 2001 بيشتر از هر وقت ديگر نمايان‎تر و چاق‎تر شده است، که امريکا را در راستاي چيرگي و کنترل بر جهان و به ويژه کشور‎‎‎هاي اسلامي قرار مي دهد. بي پايه نيست که هِنري کيسنجر وزير خارجه سابق امريکا که جورج بوش وي را به سمت دبير کميسيون بررسي از حملات يازدهم سپتامبر بر گمارده بود به دکترين خود يعني چيرگي امريکا بر جهان را، در تسلط بر همه کشور‎‎‎هاي اسلامي مي داند، اشاره مي کند. واژگوني رژيم طالباني در افغانستان و بر انداختن دولت صدام حسين نمي تواند از محدوده اين دکترين بيرون  رود. طوري که دليل از ميان برداشتن رژيم صدام حسين به منظور جلوگيري از برتري قدرت عراق در منطقه و تسلط بر کشور‎‎‎هاي حاشيه خليج فارس و منابع نفتي آن‎‎هاست. زيرا گرايش سلطه طلبانه و تهديد آميز صدام حسين سبب شده بود تا امريکا از بيست سال پيش به جاگزيني فاحشي از نيرو‎‎هاي ارتش خودبه منطقه معطوف کند. در حالي که منافع حياتي امريکا حکم مي کند که در خليج فارس در دراز مدت نيروي بزرگي را مستقر نکند.سرنگوني صدام حسين پاسخگوي نيازمند‎‎هاي ناشي از نگهداري و پاسداري موجوديت امريکا در منطقه است.

اما افغانستان که به نوعي در چنبره قدرت و نفوذ امريکا و متحدين او گير افتاده است از حساسيت ويژه سياسي و نظامي  در منطقه و آسياي ميانه براي آمريکا و متحدين اش برخوردار است. درست استقرار صلح و ثبات سياسي گام‎‎‎هاي نخستين براي بهره برداري ازين منافع خواهد بود. واشنگتن، لندن، پاريس و... براي ايجاد چنين ثبات يا به عبارت ديگر همگوني خويش در منطقه همراه دولت، يك زماني(سال 84)  با سلطنت طلبان و بازمانده گان رژيم طالبان در گيرو دار صلح و مذاكره، قرار مي‌گيرند، فعلاً بقاياي طالبان و القاعده را خطر جدي صلح و امنيت براي افغانستان و منطقه مي‌دانند، زماني هم طالبان و القاعده تروريست، بنيادگرا و افراطي بودند(قبل از حادثه 11سپتامبر 2001). آنان براي التيام حادثه ديدگان حملات تروريستي درجهان بويژه يازدهم سپتامبر 2001، به هرجاي ممكن باپيشرفته ترين ابزار و ادوات جنگي حمله كردند از جمله به افغانستان، طالبان را با كمك نيرو‎‎هاي ائتلاف هم برداشتند، (در آن زمان آقاي توني بلر در باره طالبان مي‌گفت: ما تاوان و خسارت تلاش خود را پس مي‌دهيم يعني طالبان را ساختيم ولي حالا نا خلف بر آمده اند).

جاي سؤال اين‌جا است كه چرا دولت افغانستان، آمريكا و متحدانش با هماهنگي زلمي‎خليل‎زاد و... يك وقتي منطق پارادوكسيكال را در پيش گرفته، طالبان يگانه گزينه صلح، امنيت و آرامش در افغانستان و منطقه به شمار رفته با آن‎‎ها مذاكره مي‎شوند؛ و از طرف ديگر طالبان و القاعده تهديد جدي صلح، امنيت جهاني و زندگي مردم جهان به شمار مي‎روند؛ و ازطرف ديگرهمين و در مقابل عده‌اي را بنام سران مجاهدين به عنوان جنگ‎سالار وجنايتكار جنگي به ميز محاكمه فرا مي‎خوانند و... بالاخره تكليف اذ‎‎هان عمومي جهان خصوصا‌ مردم افغانستان چيست؟ روشن است يا بي تفاوت و منتظر بمانند تا ببينند آنچه را كه از  تاريخ گفتيم، تا سلسله در بندكشي و برده داري به سبك جديدش استمرار يابد. يا آنكه نه، ديده شود كه مردم و دولت منتخب افغانستان ازين فرصت و ثبات نسبي چه برداشتي داشته و چگونه استفاده كنند.

اگر دقيقاً حوادث كشور به زيركي مطالعه شود، به جهت حفظ منافع ملي و کشور، ايجاد دموکراسي به معني واقعي در پرتو حکومت قانوني با رياست سالم، آگاه به شرايط بر طبق قانون اساسي كشور و منشور ملل متحد، صادقانه و بدور از باج دهي به ديگران و احترام متقابل، به اتكال به قدرت لايزال الهي و نيروي اعتماد و ايمان مردم خود، گام‎‎هاي هرچند كوچك ولي استوار برداشته شوند، دولت و مردم افغانستان راه موفقيت را پيموده اند، نه اينكه مانند انسان‎‎هاي نخستين نظاره‌گر بمانند و به عنوان ابزار مورد استفاده گردند، بلكه از شرائط فعلي بازيركي تمام به نفع مصالح علياي كشور بهره برداري كنند، فرهنگ وتمدن بزرگ خويش را به نمايش بگذارند. به اميد آن روز!

۱۳۸٥/٧/٢۸ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط قربانعلی هادی نظرگاه‌ها ()
تگ ها:

سروده‌هاي عشق،حكايت‌هاي‌عدل

در گسترة زمان، پاينده در دلها

آيه‌هاي اشك سوره‌هاي خون

از صفحات نطقش،جاري‌درزبانها

زمزمه‌هاي درد، گدازه‌هاي سرد

درسايه‌سار شب،جاري‌دررخسارها

سردار شجاع حق، بهر وصال حق

افتاده با گونه،چون شاخ شمشادها

فرياد پرطنينش، نالة آتشينش

هيهات ذالك الظن،يارب يا الها

مظهر جمال حق،ممر وصال حق

نور كمال مرد، احساس انسان‌ها

آينة كرامت، شهسوار فتوت

مشهود در نماز،مشهوردرميدانها

قربانعلي هادي(صهبا سهيل)

۱۳۸٥/٧/٢٤ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط قربانعلی هادی نظرگاه‌ها ()
تگ ها:

دوستان بزرگوار حقير نوشته‌هاي كه ارايه مي‌دهم مواد و عناصر گفتمان است، لذا بزگوران شما به راحتي مي‌توانيد در گفتمان شركت نموده، نقدها، نكته‌ها و نظرات تان را ارايه فرماييد.

در ضمن مقالات، و ديگر آثار بنده را ازين آدرس http://hadidaikondi.blogfa.com مطالعه فرماييد، و مقاله بنده را كه به عنوان: نگاهی به پيدايش و دگرديسي هرمنوتيك در باشگاه انديشه www.bashgah.net در چند قسمت منتشر مي‌شود، مطالعه فرموده و اظهار نظر فرماييد.

۱۳۸٥/٧/٢۳ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ توسط قربانعلی هادی نظرگاه‌ها ()
تگ ها:

آن علي عشق است جانها عاشقش

آن علي عشق است قلبها جانبش

آن علي عشق است‌وعشق مفهوم او

آن علي نور است و نور مديون او

عشق يعني زمزمه نيمه شبي

عشق يعني نور حق را منجلي

عشق يعني مظهر لطف خدا

عشق يعني گرية صبح و مسا

عشق يعني منبع نجات شرع

عشق يعني مأمن بنيان شرع

عشق يعني هيبت خيبر شكن

عشق يعني صولت بدر وحنين

عشق يعني ولي وسلطان دين

عشق يعني رئيس اكمال دين

عشق يعني ركوع بي انتها

عشق يعني نگين دست گدا

عشق يعني در بصر خار بلا

عشق يعني در گلو زهر جفا

عشق يعني محراب و سيلاب خون

عشق يعني فرق عدل و پر زخون

عشق يعني سر دونيم در سجدگاه

عشق يعني خون و آذان خدا

عشق يعني سوره‌هاي سرخ حق

عشق يعني آية ورق ورق

     قربانعلي هادي(صهبا سهيل)

 

 

۱۳۸٥/٧/٢٢ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط قربانعلی هادی نظرگاه‌ها ()
تگ ها: